تبليغاتX
بهانه ای برای ماندن...

بهانه ای برای ماندن...

در یک نگاه

رخت بر میبندم از هستی که جولان هوسهاست...

من آتش میزنم آن دست که زنجیر قفسها بست...

هنوزم راه و رسم پر کشیدن هست در یادم ولی بال و پرم چیدند و من در حسرت بادم...

فرار روح نزدیک است از این خلوت پر درد به جایه خوبیو ماتم گناهان صحنه را پرکرد...

در این مرداب سرد هر لحظه گرما مثله هشدار است که بیرون آمدن از آن بسی بی راه و دشوار است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 13:54  توسط j.soleymani  | 

 نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
 مثل آسمانی که امشب می بارد....
 و اینک باران
 بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
 و چشمانم را نوازش می دهد
 تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 خرداد1390ساعت 0:11  توسط j.soleymani  | 

عشق

بيا وقتي براي عشق هورا مي‌كشد احساس

به روي اجتماع بغض حسرت گاز اشك‌آور بياندازيم

بيا با خود بيانديشيم اگر يك روز تمام جاده‌هاي عشق را بستند

اگر در يك سال چندين فصل، برف بي‌كسي باريد

اگر يك روز نرگس در كنار چشمه غيبش زد

اگر يك شب شقايق مرد

تكليف دل ما چيست؟

و من احساس سرخي مي‌كنم چنديست

و من از چند شبنم پيش‌تر خوابم نزول عشق را ديدم

چرا بعضي براي عشق دلها‌شان نمي‌لرزد؟

چرا بعضي نمي‌دانند كه اين دنيا به تار موي يك عاشق نمي‌ارزد؟

چرا بعضي تمام فكرشان ذكر است؟

و در آن ذكر هم ياد خدا خاليست!

و گويي ميوه‌ي اخلاص‌شان كال است!

چرا شغل شريف و رايج اين عصر رُجاليست؟

چرا در اقتصاد راكد احساس اين مكاره بازاران صداقت نيز دلاليست؟

كاش مي‌شد لحظه‌اي پرواز كرد

حرف‌هاي تازه را آغاز كرد

كاش مي‌شد خالي از تشويش بود

برگ سبزي تحفه درويش بود

كاش تا دل مي‌گرفت و مي‌شكست

عشق مي‌آمد كنارش مي‌نشست

كاش با هر دل، دلي پيوند داشت

هر نگاهي يك سبد لبخند داشت

كاشكي لبخندها پايان نداشت

سفره‌ها تشويش آب و نان نداشت

كاش مي‌شد ناز را دزديد و برد

بوسه را با غنچه‌هايش چيد و برد

كاش ديواري ميان ما نبود

بلكه مي‌شد آن طرف‌تر را سرود

كاش من هم يك قناري مي‌شدم

در تب آواز جاري مي‌شدم

بال در بال كبوتر مي‌زدم

آن طرف‌ترها كمي سر مي‌زدم

با پرستوها غزل‌خوان مي‌شدم

پشت هر آواز پنهان مي‌شدم

كاش همرنگ تبسم مي‌شدم

در ميان خنده‌هايم گم مي‌شدم

آي مردم! من غريبستاني ام

امتداد لحظه‌اي باراني‌ام

شهر من آن سو تر از پروانه‌هاست

در حريم آبي افسانه‌هاست

شهر من بوي تغزل مي‌دهد

هر كه مي‌آيد به او گل مي‌دهد

دشت‌هاي سبز، وسعت‌هاي ناب

نسترن، نسرين، شقايق، آفتاب

باز اين اطراف حالم را گرفت

لحظه‌ي پرواز بالم گرفت

مي‌روم آن سو تو را پيدا كنم

در دل آينه جايي پيدا كنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 بهمن1389ساعت 11:1  توسط j.soleymani  | 

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آذر1389ساعت 11:43  توسط j.soleymani  | 

دیشب هوس دل غمگینم بگرفت ****اندیشه یار نازنینم بگرفت

گفتم بروم از پی دل تا آنجا****  اشکم بدوید و آستینم بگرفت

اشکم بدوید و آستینم بگرفت

+ نوشته شده در  شنبه 22 آبان1389ساعت 9:22  توسط j.soleymani  | 

احساس

من اکنون احساس می کنم ،

بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ،

تنها مانده ام .

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.

و خود را می نگرم

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است .

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر

که تو این جا چه می کنی ؟

امروز به خودم گفتم :

من احساس می کنم ،

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

همین و همین .

                                                                              دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آبان1389ساعت 13:24  توسط j.soleymani  | 

احساس

من اکنون احساس می کنم ،

بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ،

تنها مانده ام .

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.

و خود را می نگرم

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است .

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر

که تو این جا چه می کنی ؟

امروز به خودم گفتم :

من احساس می کنم ،

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

همین و همین .

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آبان1389ساعت 13:20  توسط j.soleymani  | 

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی


که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی


تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد


دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی


چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن


تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی


نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به


که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی


دل دردمند ما را که اسیر توست یارا


به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی


نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا


تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی


برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را


تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی


دل هوشمند باید که به دلبری سپاری


که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی


چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد


چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی


گله از فراق یاران و جفای روزگاران

                                                          رهی معیری

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مهر1389ساعت 9:6  توسط j.soleymani  | 

غباري در بيابانی …

نه دل مفتون دلبندي نه جان مدهوش دلخواهي


نه بر مژگان من اشكي نه بر لب‌هاي من آهي


نه جان بي‌نصيبم را پيامي از دلارامي


نه شام بي‌فروغم را نشاني از سحرگاهي


نيابد محفلم گرمي نه از شمعي نه از جمعي


ندارد خاطرم الفت نه با مهري نه با ماهي


بديدار اجل باشد اگر شادي كنم روزي


به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهي


كيم من؟ آرزو گم كرده‌اي تنها و سرگردان


نه آرامي نه اميدي نه همدردي نه همراهي


گهي افتان و خيزان چون غباری در بیابانی 


گهی خاموش و حیران چون نگاهي بر نظرگاهي


رهي تا چند سوزم در دل شبها چو كوكب‌ها


به اقبال شرر نازم كه دارد عمر كوتاهی

                                                                        رهی معيری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مهر1389ساعت 7:53  توسط j.soleymani  | 

هلاهل

اين طرف مشتي صدف آنجا كمي گل ريخته

موج، ماهيهاي عاشق را به ساحل ريخته


بعد از اين در جام من تصوير ابر تيره‌ ايست

بعد از اين در جام دريا ماه كامل ريخته


مرگ حق دارد كه از من روي برگردانده است

زندگي در كام من زهر هلاهل ريخته


هر چه دام افكندم، آهوها گريزان‌تر شدند
حال صدها دام ديگر در مقابل ريخته


هيچ راهي جز به دام افتادن صياد نيست

هر كجا پا مي‌گذارم دامني دل ريخته


زاهدي با كوزه‌اي خالي ز دريا بازگشت

گفت خون عاشقان منزل به منزل ريخته!

 

                                                                                                  آقای فاضل نظری 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 شهریور1389ساعت 8:56  توسط j.soleymani  | 

راز زندگی

غنچه با دل گرفته گفت:


زندگی


لب زخنده بستن است


گوشه ای درون خود نشستن است


گل به خنده گفت


زندگی شکفتن است


با زبان سبز راز گفتن است


گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد


تو چه فکر میکنی


کدام یک درست گفته اند


من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است


هر چه باشد اوگل است


گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
 
                                                               
  قیصر امین‏پور
                                                                                               

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 شهریور1389ساعت 9:6  توسط j.soleymani  | 

هیچستان

 
به سراغ من اگر می آیید ،پشت هیچستانم. پشت هیچستان جایی است. پشت هیچستان رگ های هوا ،پر قاصدهایی است که خبر خوش میآرند، از گل وا شدهی دورترین بوته ی خاک.روی شن ها هم ،نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه ی معراج شقایق رفتند. پشت هیچستان ،چتر خواهش باز است : تانسیم عطشی در بن برگی بدود ،زنگ باران به صدا می آید. آدم اینجا تنهاست ودر این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است. به سراغ من اگر می آیید ، نرم وآهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 شهریور1389ساعت 11:49  توسط j.soleymani  | 

برام دعا کن

برام دعا کن عشق من ، همین روزها بمیرم
آخه دارم از رفتنت ، بدجوری گر می گیرم
دعا کنم که این نفس ، تموم شه تا سپیده
کسی نفهمه عاشقت ، چی تا سحر کشیده

این آخرین باره عزیز ، دستامو محکم تر بگیر
آخه تو که داری می ری ، به من نگو بمون ، نمیر
تو می ری و یه باغ سبز ، درش بروت بازه هنوز
من باغ سوخته ام نازنین ، باشه برو با من نسوز

اگه یه روز برگشتی و گفتن فلانی مرده
بدون که زیر خاکستر ، حس نگاتو برده
گریه نکن برای من ، قسمت ما همینه
دستامو محکم تر بگیر ، لحظه ی آخرینه
لحظه ی آخرینه

این آخرین باره عزیز ، دستامو محکم تر بگیر
آخه تو که داری می ری ، به من نگو بمون ، نمیر
تو می ری و یه باغ سبز ، درش بروت بازه هنوز
من باغ سوخته ام نازنین ، باشه برو با من نسوز

این آخرین باره عزیز ، دستامو محکم تر بگیر
آخه تو که داری می ری ، به من نگو بمون ، نمیر
تو می ری و یه باغ سبز ، درش بروت بازه هنوز
من باغ سوخته ام نازنین ، باشه برو با من نسوز

برام دعا کن عشق من

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مرداد1389ساعت 9:14  توسط j.soleymani  | 

بی قرار

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

                                                                                                   فاضل نظری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مرداد1389ساعت 8:57  توسط j.soleymani  | 

دنیا عوض

آیین عشق بازی دنیا عوض شده ست
یوسف عوض شده ست زلیخا عوض شده ست
سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی
در عشق سالهاست که فتوا عوض شده ست
خو کن به قایقت که به ساحل نمیرسی
خوکن که جای قایق و دریا عوض شده ست
آن با وفا کبوتر جلدی که پر کشید
اکنون به خانه آمده اما عوض شده ست
حق داشتی مرا نشناسی به هر طریق
من همچنان همانم و دنیا عوض شده ست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 تیر1389ساعت 11:1  توسط j.soleymani  | 

زنگ فرار

اون روزا زنگ مدرسه زنگ فرارمون بود
ساعت زنگش واسه ما وقت قرارمون بود
من بودم و یه شاخه گل با یک بغل ترانه
تو بودی و سکوت من حرفهای عاشقانه

با تو همون یه شاخه گل بوی بهشتو می داد
حتی سکوتت واسه من معنی عشقو می داد
با اینکه از اومدن فردا خبر نداشتی
هر روز دوباره وعده فردا نو میذاشتی

تا که یه روز دوباره ما وقت قرارمون شد
ساعت دلتنگی ما زنگ فرارمون شد
من اومدم سرقرار با لب خشک و سردم
تا تو بیای هزار دفعه حرفامو دوره کردم

مثل همیشه واسه تو یه شاخه گل اوردم
با تیک تیک ثانیه ها برگاشونه شمردم
ثانیه ها گذشتن و وعده ی ما سر اومد
بی خبر از تو موندم و از تو خبر نیومد
نیومد نیومد نیومد

دوباره فردا اومدم اما نیومدی تو
هزار تا فردا اومد و فردا نیومدی تو
اما هنوز وقتی دلم بهونتو می گیره
به دل میگم فردا میای که طفلکی نمیره
ثانیه ها گذشتن و وعده ی ما سر اومد
بی خبر از تو موندم و از تو خبر نیومد
نیومد نیومد نیومد

دوباره فردا اومدم اما نیومدی تو
هزار تا فردا اومد و فردا نیومدی تو
اما هنوز وقتی دلم بهونتو می گیره
به دل میگم فردا میای که طفلکی نمیره
ثانیه ها گذشتن و وعده ی ما سر اومد
بی خبر از تو موندم و از تو خبر نیومد
  
+ نوشته شده در  شنبه 11 اردیبهشت1389ساعت 11:14  توسط j.soleymani  | 

در آن لحظه

در آن پر شور لحظه

دل من با چه اصراري ترا خواست،

و من ميدانم چرا خواست،

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده

كه نامش عمر و دنياست ،

اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .

           

                                                                                          مهدي اخوان ثالث 

+ نوشته شده در  شنبه 11 اردیبهشت1389ساعت 9:46  توسط j.soleymani  | 

لحظه ديدار

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .

( مهدی اخوان ثالث )

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اردیبهشت1389ساعت 10:37  توسط j.soleymani  |